خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





نخستین صعود زمستانی خط الراس اشتر به سکه نو

    شروع کردن همیشه سخت است. حتی نوشتن. همیشه برای شروع نوشتن مشکل دارم. اینکه چه بگویم و از کجا آغاز کنم. از اینجا می گویم. امسال از آن کوهنوردی با گارد بسته  و دفاعی کمی خارج شدم. دوستانی جدید پیدا کردم. جدید اما قدیمی. دوستانی که انگار سالهاست با هم دوستیم. نفراتی خوب و با اخلاق و قابل اعتماد که می توانستیم با هم ، در کنار ترکیب گذشته تیمی منسجم تر و بهتر را به وجود بیاوریم. قرار شد برنامه ای را با هم در منطقه علم کوه اجرا کنیم. با انگیزه و پر انرژی بودیم و همه چیز خیلی خوب پیش می رفت. تمرینات منظم میدانی در کنار برنامه های کوهنوردی شرایط جسمی مناسبی را برایمان به وجود آورده بود. پیش برنامه ها خیلی خوب اجرا شد و آمادگی لازم را به دست آوردیم. تصمیم داشتیم برنامه را طبق عرف و قانون نانوشته صعود های زمستانی پیشکسوتان این ورزش در بهمن ماه اجرا کنیم. صعود اول فصل و آخر فصل چیزی نبود که دنبال آن باشیم. صعود زمستانی یعنی به چالش کشیدن خود واین به چالش کشیدن برایمان لذتی درونی داشت. حالا به زمان اجرای برنامه نزدیک می شدیم. اولین شوک به تیم وارد شد.پای یکی از دوستان در اسکی آسیب دید و از برنامه کناررفت. مهدی الف استوار جایگزین او شد. علی محمودی این یار غار و همراه مطمئن و پوست کلفت شرایط سخت درگیر گرفتاری های کار بود. هوا هم با ما سر ناسازگاری داشت. برای اجرای برنامه نیاز به یک هفته هوای مناسب داشتیم و خلاصه ی هوای بهمن ماه علم کوه این بود: سه روز هوای خوب و دو روز هوای بد....دو روز هوای خوب و سه روز بارش سنگین. هر روز صد بار به سایت های مختلف هواشناسی سر می زدیم و هر روز نا امید تر از روز قبل می شدیم. بهمن داشت به سرعت سپری می شد. به تعویق افتادن برنامه روی زندگی شخصی من و روابطم با دوستان و همکارانم تاثیر گذاشته بود و همه متوجه بد اخلاقی هایم شده بودند. بارش سنگین منطفه علم کوه تیر خلاصش را به برنامه ما زد. حالا باید چه کار می کردیم؟حیف بود این همه برنامه ریزی و تمرین بی نتیجه بماند. باز باید یک سال منتظر می ماندیم. از سال ها قبل روال برنامه ریزی برنامه هایم به این صورت بوده که در کنار برنامه اصلی یک برنامه جایگزین را هم در نظر دارم. برنامه ای هم سنگ و هم ارزش با برنامه اصلی. خط الراس اَشتر به سکه نو برای سال دوم بود که جایگزین برنامه ی ما بود. شناخت دقیقی از این خط الراس نداشتم و فقط چند قله ی آن را صعود کرده بودم. این خط الراس یکی از خط الراس های زیبا و بکر البرز مرکزی بود و بعضی از قله های آن در زمستان به صورت جداگانه و منفرد صعود شده بود اما تا به حال صعود زمستانی موفقی بر روی آن به صورت پیوسته و یک سره صورت نگرفته بود و این انگیزه ام را بیشتر می کرد. متقاعد کردن محسن برای تغییر دربرنامه کار راحتی نبود. فکر ذکر محسن درگیر منطقه ی علم کوه بود. محسن هم بالاخره متقاعد شد و قرار شد برنامه ی البرز غربی را به البرز مرکزی تغییر دهیم.

    حالا ما یک دکمه داشتیم و می خواستیم برایش کت بدوزیم. یک برنامه ی جایگزین داشتیم و دیگر هیچ .بارشهای سنگین منطقه همه چیز را تحت تاثیر قرار داده بود و بارگذاری روی خط الراس انجام نشده بود. باز هم تکلیف هوا مشخص نبود. تصمیم گرفتیم دل را به دریا بزنیم. علم و تکنولوژی خوب است تا وقتی که در خدمت انسان باشد نه ترمز او. این وسواس بی مورد در مورد هوا داشت آتش صعود را در ما خاموش می کرد. باید مثل بزرگترهایمان عمل کنیم. مثل آن هایی که دنیای مجازی دنیای حقیقی شان نشده است. آن هایی که بدون دسترسی به سایت و ... دل به دریا می زدند و می رفتند و می ماندند و مزد صبرشان را می گرفتند. ظرف سه روز تمام برنامه ریزی ها انجام شد. باید تا حد امکان سبک بار می رفتیم. در وزن بالای هجده تا بیست کیلو، گرم به گرم خودش را نشان می دهد. نه باید خیلی سنگین و بی مورد بار برمی داشتیم و نه خیلی سَر سَری می گرفتیم. همه چیز را روی کاغذ آوردم. اگر اینقدر دقیق و حساب شده که برنامه غذایی را می نوشتم درسم را می خواندم قطعا اوضاع و احوالم بهتر از این بود. حتی تعداد چای کیسه ای مصرفی هر روز راهم محاسبه کردم. لوازم اضافه ای مثل لیوان و چنگال و بشقاب و ....هم در کوله ام جایی نداشت. یک شیر جوش خریده بودم و دسته ی آن را بریده بودم و سوهان زده بودم. این شیر جوش هم کتری من بود هم بشقابم و هم قابلمه ام.درب فلاسک هم لیوانم بود و لیوان اضافه بردن توجیهی داشت. قند برای هفت روز خودش 200 گرم می شد و بهتر بود از شکلات به جای آن استفاده می کردیم . البته ناگفته نماند که برنامه ریزی ما برای گذر کامل این خط الراس 6 روز کامل بود اما سوخت و مواد غذایی ما برای هشت روز بود و سبک رفتن اصلا به معنی حذف ضروریات و نادیده گرفتن  مسائل پیش بینی نشده نبود.

       حالا نوبت برداشتن وسایل بود. این کار را هم با نهایت دقت انجام دادم. به عنوان مثال دو کیسه خواب پر هم دما داشتم. یکی 100 گرم سبک تر بود. آن را برداشتم. جوراب پر را حذف کردم و دستکش پر را جایگزین آن کردم تا به صورت دو منظوره از آن استفاده کنم. هارنس را هم حذف کردم و تسمه ی مناسبی را در نظر گرفتم تا در صورت لزوم از آن به جای هارنس استفاده کنم. لباس هایم فقط لباسی  بود که به تنم داشتم و یک شلوار پلار اضافه و یک کاپشن پر و 4 جفت دستکش و یک جفت جوراب اضافی. کوله را بستم و آن را روی ترازو گذاشتم. موفقیت چشمگیری بود. وزن کوله ام برای یک برنامه زمستانی هشت روزه 19 کیلو گرم بود و هیچ چیزی هم کم نداشتم. حالا نوبت اجرای خود برنامه بود.محسن چهار شنبه شب از چالوس یه تهران آمد و قرار شد پنج شنبه صبح حرکت کنیم.

    94/11/22: ساعت 7 صبح همراه با مهدی و محسن  از فلکه چهارم تهرانپارس به سمت فشم و محیط بانی گرمابدر رفتیم. غرق در احوالات خودم بودم و گه گاهی سرم را به نشان تایید حرف های آقای راننده که اصلا نمی شنیدم  چه می گوید تکان می دادم. همین که از ماشین پیاده شدیم همه چیز پر کشید و رفت. همه ی آن فشار ها و کلافگی ها را باد البرز با خود برد. حالا ما بودیم و این دنیای سفید. دنیایی که باعث می شد در لحظه زندگی کنیم. دنیایی که تمام سیاهی ها و پلشتی های دنیای مدرن شهری را از یادمان می برد. حالا اینجا بودیم تا 6 روز خانه به دوش باشیم و شب ها را در هتل چد میلیون ستاره آسمان بخوابیم. اینجا بودیم تا برای عادی ترین و ساده ترین نیازهایمان انرژی صرف کنیم و بجنگیم. اصطلاحاً به کار راحت می گویند مثل آب خوردن. اما اینجا برای تهیه آب خوردن هم باید زحمت کشید و وقت صرف کرد. هیچ عقل اتو کشیده شهری و مرتبی نمی پذیرد که جای گرم و رفاه و آسایش شهر را بگذارید و با میل رغبت به دنبال سختی بروید. اتو کشیده های شهری دنیای خودشان را دارند و عوالمشان جداست.

    ساعت 8:40 صبح شروع کردیم. هدف امروز ما رسیدن به گردنه ی خاتون بارگاه (یونزار،چماقلو)است. در دل آرزو می کردم کاش به اول خط الراس می رسیدیم .این یک توهم شیرین بود. با این برف سنگین وحشتناک اگر به گردنه برسیم شاهکار کرده ایم. بازگشت از قله کاسونک در هفته قبل از مسیر جاده خیلی چیز ها را روشن کرده بود. اگر درگیر برفکوبی جاده می شدیم پوکه ی خالی مان به گردنه می رسید. 500 متر اول جاده کوبیده شده بود و بعد از آن داستان پر اشک و آه برفکوبی آغاز شد.

    مسیر با بارش های سنگین دو روز قبل از همین ابتدا تصمیم داشت باجش را بگیرد. یک ساعتی برفکوبی کردیم تا به ابتدای یالی که در سمت راست مان(شمال) قرار داشت  رسیدیم. این مسیر با شیب تند ما را به بالای یالی هدایت می کرد که در نهایت به بالای گردنه ی یونزار و ابتدای مسیر صعود به کاسونک می رسید. با اینکه انتخاب این مسیر به نوعی چرخاندن لقمه دور سر بود اما این انتخاب دو حسن داشت1- با اینکه این یال هم برفکوبی زیادی داشت اما قطعا مقدار آن از برف جاده کمتر بود.2- با این برف سنگین و تازه عبور از جاده با خطر بهمن مواجه بود.

    از جاده خارج شدیم و به کناررودخانه رفتیم. هوا نیمه ابری و سرد بود. پس از صرف مقداری آب صعود را آغاز کردیم. در بهترین حالت تا زیر زانو در برف عمیق فرو می رفتیم. هفته ی گذشته هم از همین مسیر به کاسونک رفته بودیم اما نشانی از جای پاها در برف ها نبود. بالاخره به بالای یال رسیدیم و توقف کوتاهی کردیم.حوالی ظهر بود. برای نهار امروز سوهان داشتیم. خوردنش جان دوباره ای به ما داده بود. در تمام استراحت ها محسن درگیر جی پی اس بود و با وسواس خاصی مسیر را ثبت می کرد. خط الراس اشتر روبرویمان بود و شواهد نشان می داد که برف روی خط الراس هم باد نخورده است. سعی داشتیم هر یک ساعت حدود 5 دقیقه کوله ها را از خود جدا کنیم تا بار شانه ها را نزند. فشار طولانی  بار می توانست باعث کوفتگی شانه ها و درد آن ها و در نتیجه لذت نبردن از کارمان باشد. به بالای آخرین تپه رسیدیم. 100 متری بالاتر از گردنه بودیم. به سمت گردنه فرود آمدیم  و ساعت 16:40 به گردنه رسیدیم(3161متر).در فصل خشک گه گاهی از مسیر جاده تا گردنه را با زمانی حدود یک ساعت می دویدم . حالا تا اینجای کار 8 ساعت تمام  وقت گرفته بود. چادر را برپا کردیم و به خوبی مهارش کردیم. امروز صبح دیر راه افتاده بودیم و صبحانه هم نخورده بودیم و فقط  آب و تنقلات خورده بودیم. همدانی ها مثلی دارند که می گویند " آب اِگَه قُوت داشت قُرباغه رِسمان می برید." یعنی آب اگر انرژی داشت قورباغه می تونست طناب پاره کنه....ما هم باید الان حسابی می خوردیم و انرژی از دست رفته را برمی گرداندیم. اول  یک نودلیت درست کردیم و خوردیم که حسابی چسبید. برای این برنامه نان هر روز را تمیز و برش خورده در کیسه ی جدا گانه ای گذاشته بودم . تنقلات هر روزم هم در کیسه ای جداگانه قرار  داشت که ذهنم درگیر مدیریت بهینه مصرف آن ها نباشد. ظاهراً معده ی ما به پلک مان وصل بود و وقتی معده پر و سنگین می شد پلک را هم به پایین می کشید. بعد از خوردن نودل تصمیم گرفتیم نیم ساعتی چرت بزنیم وبعد بیدار شویم و برف آب کنیم. هوا رو به تاریکی می رفت و درون چادر سرد شده بود و نمی شد راحت خوابید. داخل کیسه خواب ها رفتیم و جایمان گرم شد. چشمم را باز کردم دیدم ساعت 11 شب است.5 ساعت خوابیده بودیم. بلند شدیم و اول برف آب کردیم. برای این برنامه 8 کپسول گاز و سرگاز کووِآ اکستریم آورده بودیم. هر کپسول برای نیاز های یک شب( گرم کردن چادر و پرکردن فلاسک ها و ظرف های آب و صرف شام و خشک کردن وسایل و حتی صبحانه روز بعد) کافی بود.شام برنج و خورش داشتیم و پس از صرف شام دوباره به کیسه خواب ها رفتیم. کیسه خوابم پُر از وسایل مختلف بود. دوربین عکاسی و موبایل و گورتکس و پوش کفش و ...

     

    روز قبل محمد رضا پیام داده بود که قرار است برف ببارد. این پسر چندگام جلوتر از اسنو فورکست بود. طبق پیش  بینی او فردا باید برف می بارید و حالا این ابر هایی که در آسمان جولان می دادند نگران کننده بودند.هیچ دغدغه ای بابت سوخت و مواد غذایی نداشتیم و همه چیز پیش بینی شده بود. شب درب چادر را باز کردیم و دیدیم آسمان صاف است.خیالمان راحت شد که فردا راحت صعود می کنیم. امشب کشف منحصر به فردی کردیم. پودر شربت پرتقال را با آب و نمک مخلوط کردیم.عالی شده بود. شب باد شدیدتر شد و خوشبختانه بلوک چینی چادر حاشیه امنی را برایمان ایجاد می کرد.

    94/11/26صبح با زنگ ساعت بیدار شدیم. هواصاف وسرد بود. چادر ما در ارتفاع 4035 قرار داشت و این سرما عادی بود. برای صبحانه نان و پنیر و مربای هویج داشتیم. امروز برای اولین بار چای درست کردیم. وجود شربت باعث شده بود چای را فراموش کنیم. امروز دیرتر از هر روز حرکت کردیم و دلیل آن سرماي زیاد بود و باید تا طلوع خورشید و گرم شدن هوا منتظر می ماندیم. ساعت 8:25 حرکتمان را آغاز کردیم. شیب تند منتهی به قله برج از همان ابتدا توی ذوق می زد. نرم و آهسته آغاز کردیم. ساعت 10 صبح به قله برج(4331متر) رسیدیم. خلنو و پالون گردن واقعاً وسوسه کننده بود. چند بار يه سرم زد به بچه ها بگویم کوله ها را بگذاریم و سبک بار و سریع تا پالون گردن برویم و برگردیم. اما شخصاً مشکل مرخصی داشتم و امروز آخرین روز مرخصيم بود. روی برج کمی توقف کردیم و مشغول عکاسی شدیم. تمام فكرم درگير صعود به قله ي پالون گردن بود.خيلي به آن نزديك بوديم. قطعا ً در اولین فرصت در زمستان های بعد به زیارتش خواهم رفت. قله بعدی قله فرعی برج بود. با آن سنگهای سیاهش  ظاهری نخراشیده و عصبانی داشت. فرود به سمت گردنه بین این دو قله هم با اینکه طولانی نبود اما راحت هم نبود. مسیری پر شیب با برفی یخ زده. با سلام و صلوات از آنها هم گذشتیم. حالا اول خط الراس هرزه کوه بودیم. هرزه کوه کلاً دنیای متفاوتی داشت. استراحت مختصری کردیم و صعود را آغاز نمودیم. قله های اول خط الراس هرزه کوه فراز و فرود کمی داشتند و ما هم به همین خیال خوش با سرعت زیادی روی آن ها پیش می رفتیم.از هرزه کوه(4270متر) خرس چال(4271متر)و فراخه نو(4254متر ) گذشتیم. در شیب های شمالی(منتهی به دریاچه خلنو ) برف بسیار زیادی خوابیده بود و بالای تمام شیب ها نقاب های بسیار بزرگی تشکیل شده بود. تا اینجای کار هوا عالی بود. از ظهر به بعد ابری روی قله ی سرکچال به وجود آمد و با سرعت زیادی تمام منطقه را پوشاند. آزاد کوه و کمانکوه در ابر فرو رفتند. خیلی سریع دیدمان به 500 متر کاهش یافت. حالا از فراخه نو داشتیم به سمت گردنه روبه رویمان ارتفاع کم می كردیم. روی گردنه برای صرف ناهار نشستیم. روی بیل برفمان کمی کالباس را ورقه ورقه کردیم و با نان خوردیم و جانی دوباره گرفتیم. بارش برف آغاز شده بود و دیدمان به کمتر از صد متر رسیده بود. ساعت 15 بود و روی گردنه قبل از قله بند دال کولی بودیم. زمان و انرژی ادامه مسیر را داشتیم . قبل از بسته شدن هوا سه چال و سکه نو را از بالا دیده بودیم و آنچه از ظاهر مسیر به نظر می رسید این بود که بعد از شیب رو به روی ما گردنه قبل از سه چال قرار دارد. به نظرم یک جای کار می لنگید. چند نفر از دوستان در مورد تیغه های موجود در هرزه کوه و دقت برای عبور از این تیغه ها هشدار داده بودند و ما تا اینجای کار تیغه ای ندیده بودیم. هر چه بود پشت این شیب بود. از طرفی بارش شدید برف آغاز شده بود و عاقلانه نبود جای چادر موجود را رها کنیم و در شرایطی که به خاطر هوای متغییر ممکن بود  هوا زودتر تاریک شود  خودمان را درگیر مسیری که برایمان نا آشنا بود کنیم. پیشنهاد شبمانی را دادم و دوستان پذیرفتند. کاپشن های پر را پوشیدیم و گورتکس را هم روی آن پوشیدیم که سرمای هوا باعث نشود بلوک چین کردن چادر را از سر باز کنیم. جهت نقاب ها نشان می داد باد از سمت شمال می وزد. دیواری را در مقابل وزش باد ایجاد کردیم و چادر را برپا کردیم و آن را کاملاً مهار کردیم(4054متر). حالا بارش شدید برف همراه با باد کولاک درست و حسابی را آن بیرون راه انداخته بود ولی جای ما اینجا عالی بود. هوا سرد بود و نمی شد گاز را خاموش کرد. مایعات را روانه ی بدن تشنه و کم آبمان کردیم. مثل اسفنج آب را جذب می کردیم و باز تشنه بودیم. کمی چرت زدم. مهدی مشغول آب کردن برف شد. محسن هم خلبانی می کرد.لابد می پرسید خلبانی چه صیغه ای است. محسن مدام حالت پرواز گوشی را فعال و غیر فعال می کرد تا بتواند اینترنت گوشیش را فعال کند و به گروه ها و اینستاگرام و ... برسد. خلبانی آن شب من هم نتیجه ای نداد. کمی دراز کشیدم و چرت کوتاهی زدم. بچه ها گوشت و چیپس خلال را مخلوط کرده بودند و می خواستند شام بخورند. میلی به خوردن شام نداشتم و به کیسه خوابم رفتم.

    94/11/27:ساعت 5 صبح بیدار شدیم. زیپ چادر را باز کردیم. برف و کولاک به داخل چادر هجوم آورد.امروز ظاهراً میهمان چادر بودیم. تا ساعت 8 خوابیدیم. دلیلی برای بیداری نداشتیم. هر نیم ساعت یک بار با صدایی که از ته چاه در می آمد می گفتم" مهدی به پا بی وین هِوا چجوره" . بچه ها هم دارند یواش یواش همدانی یاد می گیرند. تا ساعت 9 هوا همچنان بارش داشت و بعد ناگهان همه چیز روشن تر شد.آفتاب بود که چادر را گرم و روشن کرده بود. به سرعت برق و باد وسایل را در کوله ها ریختیم و صبحانه نخورده حرکت کردیم. ساعت 9:25 دقیقه بود و دو ساعت وقت را از دست داده بودیم. به سمت بند دال کولی رفتیم. با رسیدن به بالای دال کولی تازه فهمیدیم که کجای کار قرار داریم. مسیری سنگی و طولانی رو به رویمان قرار داشت . رخ شمالی این تیغه ها پوشیده از نقاب هایی سراسري بود و رخ جنوبی آن ها کاملا سنگی و مشکل این مسیر سنگ نوردی آن نبود. ما باید کاملاً از تاج این نقاب ها عبور مي کردیم و عرض این تیغه سنگی در بعضی از نقاط بسیارکم بود و نمی شد با ایمنی از پایین تر تاج نقاب ها عبور کرد. به نوبت برفکوبی می کردیم و جلو می رفتیم. در یکی از قسمت ها مهدی جلو بود و من نفر دوم بودم و محسن پشت سر من می آمد. یک توده برف معلق رو برویمان بودکه هیچ تکلیفی نداشت. به مهدی داشتم می گفتم صبر کن تا ببینیم کجای کار راه می دهد که دیدم برف سمت راستم برش خورد و نقابی که کنار آن بودیم جدا شد و به پایین رفت. لحظه ای سرم گیج رفت و حس کردم با نقاب به پایین رفتم. سریع برگشتم. محسن هم سر جایش بود. نقاب بسیار بزرگی که تاج آن حداقل 2 متر ارتفاع داشت جدا شد و تا  پایین دره دهلیز را جارو کرد و بهمن بزرگی  راه انداخت که تا کف دره را زیر و رو کرد. محسن باتومش را روی آن گذاشته بود و همین فشار کوچک باعث جدا شدن آن شده بود. هاج و واج مانده بودم. تمام این اتفاقات در کمتر از 10 ثانیه اتفاق افتاده بود.  خط شکست نقاب کاملاً از ریشه ی سنگ ها بود و شاید 5 سانتی متری با پای ما فاصله داشت. توده معلق پیش روی ما به قوت خود باقی مانده بود و بی شک اگر پایمان را روی آن می گذاشتیم همراه با آن به قعر دره سقوط می کردیم. دو متر از سمت جنوب آن پایین آمدیم. مطمئن بودم این قسمت هم با کوچکترین حرکتی خواهد ریخت. جای مطمئنی ایستادم و با باتوم فشاری به آن آوردم. بلافاصله شکست وخالی شد و رفت...

    با احتیاط این قسمت هم عبور کردیم. کمی طول کشید تا دوباره خودم را پیدا کنم .در نهایت با صعود بند دال کولی (4125 متر) و دال کولی( 4114متر) به قله شیورکش رسیدیم. هوا دوباره متغییر شده بود. به سمت گردنه شیورکش حرکت کردیم. این مسیر هم تیغه ای بود اما عبور از آن چندان دشوار نبود. دوباره به قسمت باریکی رسیدیم. یک طرف تقریبا عمودی بود و در سمت دیگر برفی پودری روی سنگ را پوشانده بود. یک پایمان را یک سمت و پای دیگر را در سمت دیگر انداختیم و اصطلاحاً به صورت خر سواری از آن عبورکردیم. حالا گردنه شیور کش بودیم(3575متر). هوا تکلیف مشخصی نداشت و لحظه ای ابری بود و لحظه ای آفتابی. قله ای کاذب قبل از قله سه چال قرار داشت که با عبور از آن به یال منتهی به قله سه چال رسیدیم. برف های این یال سفت و یخ زده بود. بالاخره به انتهای یال و قله ی سه چال رسیدیم(3942متر). حالا فقط سکه نو مانده بود. چند عکس یادگاری گرفتیم و به سمت سکه نو رفتیم. سکه نو بد قلقی می کرد. بارش برف آغاز شده بود و دیدمان بسیار کم بود. ساعت 17:43 به قله سکه نو(3887متر) رسیدیم. دیر شده بود و باید مسیر مناسبی را برای برگشت انتخاب می کردیم. همیشه حوادث در مسیر برگشت اتفاق می افتد. لحظه ای مه کمتر شد و هاله ای از یال را در هوای گرگ و میش دیدیم . با ادامه مسیر ساعت 20:25 یه ولایت رود رسیدیم. خانم ابریشمی ودوست خوبم کامران ما را شرمنده محبت شان کرده بودند و به استقبالمان آمده بودند و با آمدن این دوستان ولایت رود را به مقصد تهران ترک کردیم.

     

    قله برج

    خلنو كوچك و بزرگ و پالون گردن

    قله فرعي برج

    خط الراس هرزه كوه از فراز برج

    قله اصلي فرعي برج 

     

     

     

     

     

     

     

     

    محل شكستن نقاب

    به سمت سه چال و سكه نو

    گردنه شيوركش

    مسير پيمايش شده ...

    قله سه چال

    به سمت سكه نو

    قله سكه نو

    پايان كار....

     

     

    مسیر پیمایش شده در این خط الراس 46/8کیلومتر و فاصله بین دو قله اشتر و سکه نو (قله به قله)33/1 کیلومتر بود.

    ارتفاع ذکر شده در گزارش توسط جی پی اس محاسبه شده است.

    اسامی قلل بر اساس نقشه البرز مرکزی آقای علی مقیم می باشد.

    با تشکر فراوان از دوستان خوبم:  فرامرز نصیری ،پرستو ابریشمی ،محمد رضا مختاری ،فواد رضا پور و تمام دوستان و عزیزانی که ما را در اجرای این برنامه یاری کردند.

    http//www.wikico.com/veiw.do?id=1231153

    فايل PDF گزارش

    نفرات برنامه: محسن سام دلیری-مهدی الف استوار-نیما اسکندری

     


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کردیم ,برنامه ,بودیم ,ساعت ,گردنه ,مسیر ,پالون گردن ,برنامه ریزی ,حرکت کردیم ,قرار داشت ,آغاز کردیم ,
    نخستین صعود زمستانی خط الراس اشتر به سکه نو

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر